ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
557
معجم البلدان ( فارسى )
زمين بماند . از كثير پرسيدند [ 829 ] چرا « روحا » بدين نام خوانده شده است . در پاسخ گفت براى باز و روشن و خوش هوا بودنش بدين نام خوانده شده است . از كارگزارى « مرع » در پيرامون چهل ميلى آن است . در كتاب مسلم بن حجاج سى و شش ميلى آمده است و در كتاب ابن ابى شيبه سى ميلى آن است . يك زن تازى در شعرى كه در واژهء دحنا گذشت چنين مىسرايد : و ان حال عرض الرّمل و البعد دونهم * فقد يطلب الانسان ما ليس رائيا يرى اللّه انّ القلب أضحى ضميره * لما قابل الرّوحا و العرج قاليا « 1 » نسبت به آن « روحاوى » است . يك عرب نيز كه شايد ابن رضيه باشد چنين سروده است : افى كلّ يوم أنت رام بلادها * بعينين انسانا هما غرّقان اذا اغرورقت عيناى قال صحابتى * لقد أولعت عيناك بالهملان الا فاحملانى بارك اللّه فيكما * الى حاضر الرّوحاء ثمّ ذرانى « 2 » « روحا » نيز ديهى است در بغداد در كرانهء نهر عيسى نزديك « سنديه » و اللّه اعلم . روحا [ ر ] ديهى از رحبه است كه مردمش آن را جز با الف كوتاه نخوانند . بدان نسبت دارد بو الحسن على پسر محمد پسر سلامه روحانى « 3 » مقرى رحبى ، او به خوش قرائت بودن و شناخت راههاى درست قرآن خوانى معروف بود . او با صوفيان آمد و شد داشت و در پى جستجوى حديث به سفر رفت ، سپس در مصر بماند تا درگذشت . او تا پيش از مرگ هميشه سماع حديث داشت . سلفى او را در كتاب « معجم السفر » ياد كرده ستايش بسيار نموده است . روحان [ ر ] واژهء برقه بدان اضافه مىشود كه در حرف « ب » ياد شده است . حاى آن بىنقطه پس از واو است . سكرى گويد : « روحان » در پايانهء سرزمين بنى سعد است . حفصى گويد : روحان زمينى و درهاى در يمامه است . او در شرح شعر زيرين جرير اين واژه را يافته است : ترمى بأعينها نجدا و قد قطعت * بين السّلوطح و الرّوحان صوّانا يا حبّذا جبل الرّيّان من جبل * و حبّذا ساكن الرّيّان من كانا « 4 » روحين [ ح ] با حاى بىنقطه و ياى دو نقطه زير و نون پايانين . نام ديهى در كوه لبنان نزديك حلب و در لبهء كوه زيارتگاهى زيبا است كه ديدارگاه مردم است . و گويند قبور قسّ بن ساعده در آنجاست و مردم به زيارت آن مىروند و براى او نذر مىكنند . [ 830 ] موقوفاتى نيز دارد . گويند در « روحين » گور شمعون صفا بوده است و اين درست نيست زيرا كه گور شمعون به اتفاق نظر دانشمندان در رم بزرگ و در كنيسهء بزرگ آنجا در تابوتى از نقره آويخته به زنجير در سقف كليسا است . بحترى چنين مىسرايد : قل للأرند اذا اتى روحين لا * تقر السّلام على ابى ملبوس دار بها جهل السّماح فأنكرا * لمعروف بين شمامس و قسوس آذانهم وقر عن الدّاعى الى ا * لهيجاء مصغية الى الناقوس « 5 » روحه [ ر ح ] ديهى از « قيروان » است . بدانجا نسبت دارد بو عبد اللّه محمد پسر بو السرور روحى . او از بو ربيع اندلسى و ابن ابى داوود مصرى و ديگران برشنود . او مردى فقيه و دانا به فرايض و قرائت شناس بود . به گفتهء سلفى زادگاه پدر او در روحه از اسكندريه بود .
--> ( 1 ) . هر چند دورى پهناى شنزار ما را از ايشان دور كرده ليكن گاهى آدمى چيزى را مىخواهد ببيند كه ديدنى نيست آدمى خدا را مىبيند در دل خود . جايى كه « روحا » و « عرج » چيزى نيست . ن . ك : چ ع 2 : 636 : 14 - 15 . ( 2 ) . آيا هر روزه تو آرزوى شهر او را مىكنى و چشمت غرق اشك مىشود ؟ هرگاه چشم من اشك آلود مىشود يارانم مىگويند باز كه چشمانت بيكار شدهاند . خدا شما دو نفر را پاداش دهاد مرا برداريد و در آبادى روحا بنهيد . ( 3 ) . ش . ش : 2029 نقل از همين جا . ( 4 ) . آن بانو چشم خود را از ميان سلوطح و روحان به نجد دارد . خوشا كوه « ريّان » و خوشا ساكن « ريّان » هر كس كه باشد . ن . ك : چ ع 2 : 884 : 3 . ( 5 ) . به « ارند » بگو هر وقت به روحين مىآيى به ابو ملبوس سلام مگذار اينجا خانهاى است كه بزرگى در آن نابود شده است . همگى شماس يا كشيش هستند گوشهايشان از آواى جنگ خالى و گوش به زنگ ناقوسند .